تبلیغات
وبلاگ همسفر سمیه - گزارش لژیون روز دوشنبه
 
وبلاگ همسفر سمیه
به نام خدا

سلام دوستان سمیه هستم یک همسفر
سی دی شروع از یک نقطه به نوعی به وادی اول برمیگردد، نقطه اغاز هرچیزی درهستی ازوادی اول وتفکر است، که تیتر وادی هم میگویدکه با تفکر ساختارها اغاز میگردد وبدون تفکر هرچه هست روبه زوال میرود.
         
هرچیزی که خلق میشود شروعش درتفکر وجهان ذهن است،قبلا هم گفتیم که وقتی میخواهیم یک غذایی راتهیه کنیم باید قبلش ان را در ذهنمان خلق کنیم وبعدا وارد عمل بشویم وغذارا تهیه کنیم.
منظور ازشروع یک نقطه این است که نقطهء شروع هرچیز درهستی وادی تفکر است. اگر ما بتوانیم در تفکرمان به ارامش برسیم قطعا درجهان بیرون هم میتوانیم ارامش وصلح خلق کنیم.
شروع این سی دی با این جمله بودکه مادرهر جایگاهی باشیم فرقی ندارد ومهم نیست که از نظر اقتصادی درچه جایگاهی هستیم، مهم نیست که چه مشکلاتی داریم چه رنج هایی داریم بلکه مهم اینست که از یک نقطه شروع کنیم وحرکت خودمان را اغاز کنیم. مثلا مسافری که وارد کنگره میشود مهم این نیست که چند سال تخریب دارد دوسال یا ده سال. بلکه این مهم است که سفرش راشروع کند. ممکن است برای شما رسیدن به هدف رهایی غیر ممکن باشد ولی وقتی سفررا شروع کردید وقدم اول رابرداشتید ذره ذره نقطه ها اغاز میگردند. 

واز هرنقطه به نقطه دیگری میرسیم واز بهم پیوستن این نقطه ها به یک خط میرسیم ومیبینیم رسیدیم به نقطه ای که غیر قابل دسترس بود.
سفر هزار فرسنگی با قدم اول آغاز میشود. سخت ترین قسمت سفر برداشتن اولین قدم است.مسافری که سفرش راشروع میکند ودر پدیده سازگاری تمام سختی ها را تحمل میکند، دیگر ذره ذره میتواند مسیر خودش راطی کند.
ولی اگر نتواند قدم اول و سختی های اول راه را تحمل کند درادامه هم به مشکل بر میخورد.
درهمه چیز نقطهء شروع این است که قدم اول را بردارید تا بتوانید ذره ذره به هدفتان برسید.
مثلا برای اینکه پس انداز مالی داشته باشید میگویید من چه درامدی دارم که پس انداز کنم?درصورتی که اگر شما بخواهید وهدف پس انداز کردن را داشته باشید قطعا میتوانید پس انداز کنید. پس مهمترین بخش هرچیزی قدم اول ونقطهء شروع ان است.
درمورد کشاورزی هم توضیح دادند که سعی کنید در زندگیتان مانند باغبان باشید همسفر بودن مثل باغبان بودن است، باغبان وقتی دارد زحمت میکشد وتلاش میکند، هیچوقت مثلا به درخت نمیگوید اگر انقدر به من میوه بدهی منهم انقدر اب به تو میدهم،بلکه اول می اید نقطه شروعش را میگذارد وشخم میزند وبعد باید بذری داشته باشد چون بدون بذر که میوه حاصل نمیشود پس یک بذری باید داشته باشدتا بکارد وبتواند محصولش را ببیند وباید از ان مراقبت کند تا افت نزند وبه اندازه اب بدهد واز ان مراقبت کند تا بتواند به محصولش برسد...
یک مسئله دیگر هم درمورد کشاورزی گفتند که ما میتوانیم ان را به زندگی روزمره مان ارتباط بدهیم، اینگونه که ما هرچیزی را میتوانیم در جهان هستی بکاریم،کشت هم میتواند مادی باشد هم معنوی باشد. ما اگر واقعا محبت میخواهیم باید اول بذر ان را بکاریم یا اگر مثلا درمورد مسافرمان بذر نفرت میکاریم پس در مقابل ان از مسافرمان هم نفرت دریافت میکنیم یا برعکس اگر عشق و محبت بکاریم ‌همان را هم دریافت میکنیم، نسبت به همهء انسانها هم همین امرصادق است.پس ما اگر میخواهیم امور معنوی هم در زندگیمان جاری باشد باید بذر ان را در زندگیمان بکاریم و از ان مراقبت کنیم تا به محصول برسد و به عشق ومحبت وصداقت و... برسیم.
اگر امروز درزندگیمان میبینیم که مشکلی وجود دارد مثلاکینه ونفرت و یا دروغ و.....خیلی چیزهای دیگر هست، قطعا خودمان این بذرها را کاشتیم وامروز داریم برداشت میکنیم.

مطلب بعدی این بودکه برای هرچیزی در زندگی ما زمان تعریف شده است وهرخواسته ای که ما داریم یکباره نمیتوانیم به ان برسیم واگر هم برسیم مطمئنٱ ان خواسته دوباره برمیگردد. مثل همین تجربیات ترک های متعدد که اولش همه چیز خوب بود واین خواسته یکدفعه به شما داده شد ولی بعد تخریب چند برابر شد.پس برای هر خواسته ای باید زمان را درنظر بگیریم.
اگر یک کشاورز امروز بذر میکارد حداقل هشت یا نه ماه دیگر زمین به بار مینشیند ومیتواند محصول را برداشت کند وشاید اتفاقات طبیعی مثل سیل بیفتد وتمام محصول را ازبین ببرد. پس درمورد مسائل معنوی هم همینطور است اگر به کنگره امدیم خواستهء مااین بودکه ارامش داشته باشیم وسلامتی مسافرانمان را داشته باشیم یا سلامتی خودمان را میخواستیم  وهمه اینها مانند ان بذر هستند که باید کاشته شوند وحداقل یازده ماه ابیاری شوند ومراقبت بشوند واینطور نیست که بذر را بکاریم ورهایش کنیم.همه این سی دی هایی که گوش میکنیم واموزشهایی که میگیریم درواقع مراقبت از بذرهایی است که در زندگیمان کاشته ایم تا به ثمر بنشیند. درسفردوم  این بذرها ذره ذره رشد میکنند وبه ثمر میرسند.
مطلب بعدی که گفتند این بودکه وقتی به کوه میروید هرصدایی که بیاید انعکاس ان صدا برمیگردد که به ان (پژواک)میگویند. این صدا درکوه به شما برمیگردد. جهان هستی هم همینطور است هرفعلی که ما انجام میدهیم مثل پرتاب ان بومرنگی است که میرود میچرخد وبرمیگردد به خودمان واگر ما به دیگران عشق ومحبت میدهیم ان میرود وبرمیگردد به خودمان واز دیگران عشق ومحبت میگیریم یا اگر خشم ونفرت میفرستیم به دیگران یا بدی میخواهیم ،دعای بد میکنیم نفرین میکنیم، این میرود میچرخد وبه خودمان برمیگردد.دقیقا هرکاری که میکنیم بازتابش به خودمان برمیگردد،اگر شما بدون چشم داشت وبدون توقع محبتی به دیگران بکنید مطمئنٱ ان محبت به شما میرسد‍،مثلا اگر شما بدون چشم داشت محبتی به مسافرتان بکنید شاید بازتاب ان از مسافرتان به شما نباشد ولی میبینید ازطرف شخص دیگری ان محبت به شما میرسدوان محبت گم نمیشود ودوباره به شما برمیگردد حالا ممکن است ان شخص که میخواهد ان محبت را بدهد مسافرتان نباشد ولی اگر شما به خاطر خدا، به خاطر اینکه میخواهید انسان خوبی باشید به انسان دیگری محبت میکنید ،این درهستی گم نمیشودواین جریان مثل انعکاس صدا درکوه میماند که هرچه بگویید به شما برمیگردد وهیچ وقت شما فکر نکنید اگر شما خشم ونفرت بفرستید درمقابل عشق ومحبت دریافت میکنید، مثلا وقتی با مسافرتان دعوا میکنید انتظار نداشته باشید او در دعوا قربان صدقه شما برود واین به خود شما برمیگردد.و از امروز که این سی دی را گوش کردید واگر طالب عشق ومحبت وبخشش وارامش هستید باید بذرهای ان رابکارید  وبدون چشم داشت وبدون توقع این کاررابکنید واین کاررابه خاطر خدا به خاطر خوب بودن حال خودتان انجام بدهید وبه طرف مقابل انرژی بفرستید این کار گم نمیشودوبه شما برمیگردد.
یک داستانی بود درمورد مردی که درمعنویات به درجه بالایی رسیده بوده وایشان میگفتند که ازکودکی چیزی که از  پدرم یادم می اید (پدرش یک مصرف کننده بود) این بودکه خیلی مادرش را اذیت میکرد. وهمیشه نسبت به پدرش تنفر وخشم داشت وهیچ وقت دوستش نداشت تااینکه بزرگ شد و پدرش فوت کرد واو اصلا دوست نداشت سرخاک پدرش برود ولی یک روز اتفاقی به سرخاک پدرش میرود وحضور پدرش را احساس میکند واین تفکر به ذهنش میرسد وپدرش داشت به او القا میکرد که من مأموریتم این بودکه این رنج ها وسختی ها رابه  شما بدهم واین سختی هارابکشید تا بتوانید از درونتان قوی شوید. واین شخص میگوید من اینجا فهمیدم که پدرم چه مأموریت سختی داشته وباید کاری میکرد تا همه از او متنفر میشدند واو این کار را کرد تا ما نیروی درونیمان را تقویت کنیم  ومن همانجا توانستم پدرم راببخشم وبابخششی که کردم توانستم از نیروی منفی درونم دست بکشم. ایشان یکی از استادان بزرگ معنویت بودند وتا زمانی که نبخشیده بودند ایشون هم ازاین نیروها جدا نشده بودند. شاید مسافرانتان شما را اذیت کنند حالا به صورتهای مختلف. اینها مأموریتشان این است که این دردها را برای ما به وجود اورند تا ما قوی بشویم واز درون بتونیم روی پای خودمان بایستیم وخودمان را دربعد های مختلف قوی کنیم.برای همین هست که ما گاهی در تولدها میبینیم که همسفر میگوید مثلا ممنونم از مسافرم که من را با کنگره اشنا کرد وشاید این حرف برای خیلی ها کلیشه ای باشد ولی او  با اموزشهایی که گرفته به این اگاهی رسیده وبا نیروهای درون خودش بیشتر اشنا شده است. مادر همیشه به فرزندش محبت نمیکند وگاهی اوقات لازم است اورا تنبیه کند وجلوی بعضی از کارهایش را میگیرد وبرایش محدودیت ایجاد میکند وباعث قوی شدن فرزندش میشود. خداوند هم همینگونه است وقتی مسافرتان یا هرکسی رنجی برای شما ایجاد میکند، شاید مأموریتش این است که ما انسان های قوی تری بشویم. اگر تفکرتان نسبت به مسافرتان اینگونه باشد پس راحتتر میتوانید اورا ببخشید.

مطلب دیگر این بودکه خیلی ها به اسم اسلام میروند وخیلی کارها میکنند، دراین سی دی گفتند که سعی نکنید مسیحی باشید،‌مسلمان باشید یا کلیمی و.... باشید، بلکه سعی کنید مثل حضرت محمد(ص) که اورندهء اسلام بودند زندگی کنید. ودررمورد بخشش اگر بخواهیم از زندگی پیامبر(ص) مثالی بزنیم،مثال ان مردی را میزنیم که همیشه سر راه پیامبر(ص) حاضر میشدو به ایشان ناسزا میگفت یا سنگ پرتاب میکرد یا اب دهانش را میریخت واین شخص بعد ازمدتی بیمار میشود وحضرت محمد(ص) انقدر مهربان بودند که سراغ این شخص را میگیرند که‌کجا است. بعدٱ میفهمند که این شخص بیمار است وبه عیادتش میروند. پس ما باید از ایشان الگو بگیریم وهمچنین از حضرت علی (ع)  الگو بگیریم و علی وار زندگی کنیم، بخشش داشته باشیم وبا صفتهای خوب انها زندگی کنیم.بعضی موقع ها هم هست که بعضی ها اسطوره بازی در میاورند که اینها معصوم بودند وما نمیتوانیم مانند انها باشیم، درصورتی که انها هم انسان بودند،اگر انها صد بودند شما هم میتوانید  بیست باشید ومیتوانیم الگو برداری کنیم وکمی شبیه به انها بشویم والگو برداری درست بکنیم وفقط نخواهیم از اسلام فقط یک قوانین خاصی رایاد بگیریم واز ان طرف هم هرکاری دوست داریم انجام بدهیم.مثلا اقای مهندس میگفتند که شخصی بود به سفر مکه وکربلا و... میرفت درحالیکه عروسش در خیابان میخوابید واین یک زندگی اسلامی نیست.
مسئله دیگر هم این بود که گفتند که ما باید بذر را بکاریم, مراقبت کنیم و زمان را درنظر بگیریم تا آن بذر بتواند به ثمر برسد.سختی ها را به جون بخرید ودرسختی ها صبر کنید باتوجه به این آیه  (خلق الانسان فی الکبد)   که می فرماید انسان در رنج آفریده شده است.اگرتوانستید بر رنجها صبر و تحمل کنید پاداشتان را میگیرید ولی اگر بخواهید همش دنبال مقصر باشید آن موقع دیگر پاداش به شما داده نمیشود.
همه ما که در کنگره هستیم درحال آغاز فصل دیگری از زندگیمان هستیم و نقطه شروع همیشه با تغییر همراه است. با تغییراتی که با شروع سفر با روش دی اس تی در زندگیمان رخ میدهد, یک فصل جدیدی از زندگیمان آغاز میشود,در سفر دی اس تی درمسافران توانایی کار وجود دارد ولی در  روشهای دیگر آنقدر تخریب وجود دارد که شخص توان انجام کار را ندارد. در روش دی اس تی ما دو مسئولیت داریم: ۱.طی کردن سفر  ۲.رسیدگی به امور زندگی. 
بعضی ها از این طرف بوم می افتند و بعضی ها ازآن طرف بوم. بعضی مسافران میگویند من دیگر سرکار نمی روم چون دارم سفر میکنم  ولی بعضی ها هم میگویند سفر مهم نیست,کارمهم است درآمد مهم است اینجا میگوییم که الویت باید سفر کردن باشد واگر مسافر یا همسفری با این تفکر ها به سفر لطمه میزنند باید بدانند که باید اول الویت سفر باشد وبعد به زندگیشان برسند و اتفاقا درسی که کنگره به ما میدهد اینست که ما بتوانیم چند کار را باهم انجام بدهیم . یکی از وظایف ما طی کردن سفر است و باید الویت  با سی دی گوش کردن و آموزش گرفتن و...باشد وبعد رسیدگی به امور روزانه وروزمره زندگی.
مطلب بعدی این بود که ما  در تسریع عمل سخن نداریم,درکل عمل سخن داریم.
این مطلب دوباره درمورد زمان صحبت میکند که مثلا بعضی از همسفران میگویند: ما کی به رهایی می رسیم و کی رها میشویم زودتر رها بشویم و...این است که میگویند ما در تسریع عمل سخن نداریم درکل عمل سخن داریم .شما باید به رهایی برسید که همیشگی باشد نه اینکه سریع به رهایی برسید.مثلا درمورد همین کشاورزی که حتما باید هشت,نه ماه بگذرد تا بذرهایی که کاشتیم به ثمر بنشیند و با آب وکود  دادن زیاد نمی توانید زودتر به گندم برسید و محصول خودرا برداشت کنید یا جنین در شکم مادر باید نه ماه بماند تا به دنیا بیاید وبرای رهایی هم حداقل باید یازده ما زمان بگذرد. چون ما میخواهیم به کیفیت برسیم که دیگر برگشت نداشته باشیم و سر خونه اول برنگردیم مانند روشهای مختلف که برای درمان اعتیاد انجام دادیم و به نتیجه نرسیدیم.

مطلب بعدی اینست که ما در کنگره یاد میگیریم که از چیزهای دیگر هم لذت ببریم مثل ورزش کردن که حس خوبی به انسان میدهد درحالی که افرادی که مصرف کننده هستند مثلا فردی که تریاک مصرف میکند میگویید از تریاک که دیگه بهتر نیست یا کسی که شیشه مصرف میکند یا کراک مصرف میکنند میگویند از شیشه وکراک بهتر نیست درصورتی که لذتهای دنیا فقط اینها نیستند و باید لذتهای دیگری راهم امتحان کنند.
مسئله بعدی اینست که من همسفر باید برای خودم ارزش قائل باشم و چیزی که باعث میشود حال من خوب شود این است که سیستم ایکس من باز سازی بشود مثل ورزش کردن,شنا کردن چون آب باعث میشود همانگونه که تن شمارا میشوید افکار شماراهم شستشوبدهد. پس برای خودتان ارزش قائل شوید زندگیتان رافقط به زندگی یکنفر دیگر گره نزنید نگویید که مسافرم حالش خراب است پس منهم حالم بد است یا چون مسافرم خوب است منم خوبم, این معنا ندارد, پس حال خودمان را به حال دیگری گره نزنیم و انرژی را ازخودمان بگیریم.حیات در اختیار ماست و باید ازآن لذت ببریم اینطور نیست که فکرکنیم فقط به این دنیا آمده ایم که غصه بخوریم ,یکی از گناهان بزرگ غصه خوردن است وغصه خوردن باعث میشود جسممان به مرور زمان از بین برود ,پس از زندگیتان لذت ببرید.
آغاز حیات ساختن است,تا ساختن است حیات هم ادامه دارد .بشر قدیم همش درحال ساختن بود و همه کارها را خودش میکرد ولی امروزه همه تنبل شده اند مثلا یک میوه میخواهند بخرند با ماشین میروند خرید میکنند,پس اگر میخواهید از زندگیتان لذت ببرید  باید شروع به سازندگی کنیدو حرکتهایی در جهت آن بردارید.مثلا اگر میخواهید به آرامش برسید باید آن را خلق کنید باید آموزش ببینید, ورزش کنید و... و ساختارهای منفی مثل خشم و نفرت وناامیدی و.... نسازیم و هرچه بکارید همان را برداشت میکنید اگر ناامیدی بکارید همان را برداشت میکنید.
انسانها سه سن دارند. یکی سن شناسنامه ای انها است که از بدو تولد تا زمان مرگ با آنهاست یکی سن فیزیولوژیک  یا جسم است که مثلا یک فرد بیست ساله است ولی میبینی که یک بیماری هایی دارد که یک فرد هفتاد ساله ندارد وجسمش خیلی آسیب دیده است.یکی هم سن روحی وروانی است که مثلا فردی بیست ساله است ولی در درونش سه بار خودکشی کرده است یعنی انقدر ناامید است. پس ما خودمان تعیین میکنیم سن جسمی مان را با ورزش کردن و سن روحی مان را با جهان بینی .و هرچه قدر امید و دید ما نسبت به زندگی بهتر بشود به همان  نسبت میتوانیم ازلحاظ درونی بهتر و جوانتر بشویم.
هر چیزی در زمان خودش مهم است که انجام بشود.اگردیر به ایستگاه بروید اتوبوس را خواهید دید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :