تبلیغات
وبلاگ همسفر سمیه باقری - تجربه آرامش وسلامت
 
وبلاگ همسفر سمیه باقری
چهارشنبه 24 آبان 1396 :: نویسنده : سمیه باقری
 
تجربه ی آرامش و سلامت

بااینکه یادآوری گذشته خیلی دردآور است و خیلی وقت است؛ که من گذشته را به دست فراموشی سپردم ام، اما به توصیه راهنمای عزیزمان؛ که فرمودند: شاید داستان زندگی ما کمکی  برای افرادی که گرفتار این بلا و ناآگاهی هستند باشد.

بنام خدای مهربان    
بااینکه یادآوری گذشته خیلی دردآور است و خیلی وقت است؛ که من گذشته را به دست فراموشی سپردم ام، اما به توصیه راهنمای عزیزمان؛ که فرمودند: شاید داستان زندگی ما کمکی  برای افرادی که گرفتار این بلا و ناآگاهی هستند باشد.
بعد از ترکهای ناموفق و بالا و پایین‌های فراوان، زجرهای زیادی؛ که کشیدیم؛ مثل از این مطب به مطب دیگر، از این قرص به قرص دیگر، حتی کمپ را هم تجربه کردیم؛ که همسرم سه روز بیشتر نتوانست تحمل کند و ...خلاصه در بین این ناامیدی‌ها حدود ۱۴ یا ۱۵ سال پیش بود؛ که همسرم تصمیم گرفت نزد یک پزشک برود تا با داروهای بیهوشی و بعد هم مصرف کپسول نالترکسن اعتیاد خود را درمان کند. دکتر با اطمینان کامل به ما گفت؛ که خیالتان راحت باشد، این روش جدید و مطمئن است و بعد از استفاده از این کپسول از مواد تنفر پیدا می‌کند و درمان می‌شود. غافل از اینکه این روش هم دردی بود؛ که به دردهای دیگرمان اضافه شد.
 خلاصه در آن موقع این روش برای ما نور امیدی بود، رنج و عذابی؛ که از اعتیاد همسرم، من و فرزندانم می‌کشیدیم، باعث شد این راه را امتحان کنیم. این را هم اضافه کنم؛ که خوشبختانه همسرم فقط به تریاک اعتیاد داشت و هیچ‌وقت چیز دیگری را مصرف نکرد؛ ولی متأسفانه در مقابل همین مقدار کم تریاک هم عاجز شده بود. خلاصه درمان را شروع کردیم روز اول وقتی وارد مطب شدیم، همسرم روی تخت دراز کشید و بعد سرمی؛ که داخلش کلی داروهای بیهوشی بود، به او تزریق شد و او را از این عالم به عالم خواب و بی‌خبری برد و من تک‌وتنها بعد از یکی دو ساعت او را درحالی‌که بی‌هوش بود بلند کردم و به کمک‌راننده تاکسی داخل ماشین گذاشتم و به‌طرف خانه رفتیم و من در تمام این مدت گریه می‌کردم و به آینده نامعلوم خودم فکر می‌کردم.
وقتی به خانه رسیدیم همسرم را به‌سختی به رختخواب بردم تا بعد از سه روز بیهوشی از درد و رنج و خماری‌اش کاسته شود و شروع به خوردن کپسول کند و این در حالی بود؛ که فرزندانم به‌شدت گریه می‌کردند، چون پدرشان را، قهرمان زندگی‌شان را، در آن حال می‌دیدند. وقتی همسرم شروع به خوردن کپسول کرد با خودم فکر کردم؛ که روشنایی به زندگی‌ام آمده و روزهای سخت و تلخم پایان‌یافته است و خوشحال و امیدوار شدم؛ اما دریغ؛ که این راه هم، اشتباهی دیگر در دفتر زندگی‌مان شد. بعد از تقریباً یک ماه دیگر کپسول‌ها به همسرم نمی‌ساخت و هر وقت سیگار می‌کشید حالت سنگ‌کوب و ایست قلبی به او دست می‌داد و دوباره شکست خوردیم و سرخورده و ناامید، مثل‌اینکه از بالای کوهی به قعر دره‌ای تاریک سقوط کردیم.
 سال‌ها گذشت همچنان همسرم با تریاک سر می‌کرد، تا اینکه با قرص b2 آشنا شد؛ که آن‌هم بعد از مدتی دچار افسردگی شد. طوری که چندین ماه خانه‌نشین شد و با کلی دارو، برای درمان افسردگی‌اش آشنا شدیم، حالا او هم معتاد به قرص بود و هم انواع و اقسام داروهای ضدافسردگی ...
این ماجرا حدود هشت سال طول کشید، تا بالاخره با معرفی یکی از دوستانش با کنگره آشنا شد و تقریباً سه ماه است؛ که سفر می‌کند امیدوارم این سفر را با موفقیت به پایان برساند و آرامش و سلامتی را تجربه کند، انشاالله همه مسافران به‌سلامتی برسند.
و حالا دیگر همه‌چیز به نام قدرت مطلق است امیدوارم او همه را یاری کند.

نگارنده: همسفر مریم لژیون شانزدهم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 24 آبان 1396 10:44 ق.ظ
سلام گلم
وبلاگ خیلی خوبی داری، مطالبت عالین.
اگه دوست داشتی بیا تبادل لینک کنیم
فقط بیا و خودتو لینک کن ^_^
موفق باشی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :